رمان بیچارگان اولین اثر فئودور داستایفسکی
رمان بیچارگان اولین اثر فئودور داستایفسکی رماننویس مشهور روس است که من این کتاب را با ترجمه خشایار دیهمی خواندم. رمان یکی از کارهای مشهور و مهم تاریخ ادبیات روسیه است که فئودور داستایفسکی آن را در سال ۱۸۴۶ به چاپ رساند. در این یادداشت میخواهیم که با کتاب و مضمون آن بیشتر آشنا شویم پس با من همراه باشید.
رمان در فرم نامه نگاری بین دو شخصیت اصلی داستان است.
بیشتر بخوانید: نمایشنامه سوء تفاهم ؛ آلبر کامو چه پیامی برای ما دارد؟
خلاصه داستان
مردِ مسنی به نام “ماکار اکلسیویچ” و دختر یتیم و بیماری به نام “واروارا وآلسیونا” این دو نفر در همسایگی هم و در دو مجتمع جداگانه که پنجرههایشان روبروی هم است زندگی میکنند.
به دلیل پارهای از ملاحظات و برای جلوگیری از شایعاتِ مردم، ترجیح میدهند به جای دیدارِ یکدیگر از طریقِ خدمت کارشان به صورت ناشناس برای هم نامه ارسال کنند.
و این ارتباط به علاقهای دوست داشتنی و در نوع خودش عجیب منتهی میشود.
ماکار سعی میکند علاقهاش بصورت دلسوزی پدرانه باشد ولی در پس این رفتارها خواننده متوجه احساسات عمیق آنها نسبت به هم میشود.
ماکار دائما به فکر واروارا است و تمام سعی خود را میکند تا او احساس کمبودی نداشته باشد با وجود اینکه خودش وضعیت مالی مناسبی ندارد تمامی حقوقش را برای وارورا خرج میکند.
بیشتر بخوانید: کتاب خداحافظ گاری کوپر اثری مهم از رومن گاری
مضمون اصلی رمان چیست؟
چناچه از اسم کتاب هم بر میآید مضمون اصلی رمان بیچارگان اثر فقر و بیچارگی است.
ماکار و وارورا در نامههای گاه کوتاه و گاه بلندشان از خودشان و زندگی برای هم مینویسند، که این روایت از خود ناخوادگاه به روایت از فقر و وضعیت فلاکت باری که در آن بسر میبرند میانجامد.
اعتراف میکنم در حینِ خواندن بیچارگان گاهی بیاختیار اشکم سراریز میشد.
چهره کریه و زشت فقر با زبانِ صریح فئودور داستایفسکی چنان بر صورت خواننده سیلی میزند که خواننده به راحتی با شخصیتهای داستان همذات پنداری میکند.
فقرِ مردمی که کتاب خواندن دوست دارند اما پولی برای خرید کتاب ندارند.
فقری که سبب میشود کسی که توانِ نوشتن دارد از شهرت بترسد چون نمیخواهد توجه کسی به پوتینهای پاره اش جلب شود.
فقری که سبب میشود دختری بیعشق ازدواج کند چون تنها راهی که دارد ازدواج با مردی است که پول دارد.
ما در بیچارگان بارها و بارها عمق فاجعه را میبینیم و با هر کدام از شخصیتها تا انتهای فاجعه پیش میرویم…
داستایفسکی در بیچارگان از زبانِ ماکار چنان به صراحت از همه ی وقایع و درد و رنج و فلاکت از زشتیها و زبیاییها سخن میگوید که خواننده همهی صحنهها را در ذهن خود باز آفرینی میکند. و من هنگام خواندن بیچارگان همهی اتفاقات را از چشمِ ماکار نگاه میکردم.
بیشتر بخوانید: رمان صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز ؛ رمانی برای تمام لحظات
قسمتهایی از متن رمان بیچارگان اثر فئودور داستایفسکی
- سقفِ آزادی رابطهی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد. در جامعهای که قامتِ تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه میشود.
- وقتی سقف کوتاه باشد، آدمهای بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند.
- مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند و سقفها پایین و پایینتر میآید و مردم بیشتر و بیشتر قوز میکنند، تا اینکه کمر خم میشود و دیگر نمیتوانند قد راست کنند.
- خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دستکم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است. و وقتهایی که دل آدم پُر است، بیمار است، در رنج است و غصهدار، آن وقت خاطرات تروتازهاش میکنند، انگار که یک قطرهی شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت میافتد و گل بیچارهی پژمرده را که آفتاب تند بعدازظهر تفتهاش کرده شاداب میکند.
- بدبختی یک بیماری واگیردار است. آدمهای بیچاره و بدبخت بایستی از هم دوری کنند تا بدبختیشان به هم سرایت نکند و بیشتر نشود.
- آدمهای ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بختشان شکوه و شکایت میکنند خوششان نمیآید، میگویند اینها سمج هستند و مزاحمشان میشوند! بله، فقر همیشه سمج است – شاید غرولُند این گرسنهها خواب را از سر ثروتمند بپراند.
اگر شما هم به رمان و کتاب علاقهمندید میتوانید بیشتر بخوانید.
یادداشتهای دیگر از زری صیدمحمدی رو اینجا دنبال کنید.
“لطفاً به این یادداشت امتیاز بدهید.”