رمان خرمگس اثر مهم اتل لیلان وینیچ
رمان خرمگس نوشته اتل لیلان وینیچ کتابی است که در سال ۱۸۹۷ در ایالات متحده به چاپ رسید. کتاب، داستان زندگی پسری را بازگو میکند که تحت تاثیر اطرافیان خود مجبور میشود شیوهی زندگی خود را تغییر دهد و بسیاری از اصول و ارزشهایش را نادیده بگیرد. نویسنده در این رمان مسیحیت را به چالش میکشد و آن را موجب ناکامی افرادی مانند خرمگس میداند. بیش از یک قرن از چاپ کتاب میگذرد و با مطالعه کتاب میتوان متوجه شد که نویسنده داستان از زمانه خود بسیار جلوتر بوده و دغدغه انسانیت داشته است. در این یادداشت قصد داریم که این کتاب را به شما معرفی کنیم.
چرا نام خرمگس؟
بهتراست قبل از هرصحبتی بر اسم کتاب متمرکز شویم، خرمگس!
اتل لیلان وینیچ برای این رمان نام خرمگس را برگزیده تا از همان ابتدا ما را هم با محتوای کتاب آشنا کند و هم نسبت به آن کنجکاو.
خرمگس به فردی اطلاق میشود که باورهای عموم جامعه، اداره امور و سیاستهای آن را به چالش میکشد و سعی در بیداری جامعه دارد. داستان رمان خرمگس ابتدا با فضای دل انگیز، فضایی آرامشبخش و با گفتگو بین کشیش و پسرک شروع میشود. ما در دنیای جوانِ پرامید و انگیزهی پسرک به سر می بریم و با ایمانش تا پای جان برای کارش، اعتقادش به مذهب، کشیشان و از عشق او به دختری جوان همراه می شویم. پسری از جنس مردمی عادی و در فضای رئال و با ریتم زندگی او هم گام میشویم. نویسنده، راوی بی طرفیست که بدون دخالت در متن و اعمال نظر، داستان را روان برایمان بازگو میکند و از پرداختن به جزئیات کسل کننده که داستان را از ریتم خارج میکند میپرهیزد.
آغازماجراهای پر دردسر پسرک
کشیش مونتالی از شهر میرود و شاید بتوان گفت تنها حامی و پشتوانهی پسرک، بی آنکه پسرک بداند او را ترک میگوید. از عشق نااُمید میشود، در مردابی گرفتار میشود که همه به او خیانت کرده و دروغ گفتهاند، مادرش که او را دوست میداشت، پدرش و کشیشی که او به آنها اعتماد کرده و اعترافاتش را برایشان بیان کرده بود همه از بین رفتهاند.
نمادهای زندگی پسرک نابود شدهاند، اعتماد به تنها فرد زندگی یعنی مادرش، اعتماد به مذهبی که بدان باور داشت، اعتماد به دوستش کشیش مونتالی و عشقی که با سیلی سختی ترکش کرده بود در نتیجه زندگی پسرک متحول میشود.
تقابل بین رئالیسم و ماتریالیسم در رمان خرمگس
اتل لیلان وینیچ در رمان خرمگس ورق را برمیگرداند و ما با داستانهایی جدید و تقابل بین رئالیسم و ماتریالسمهای بی شماری روبرو میشویم. فردی با لقب خرمگس با تمام ویژگی های خرمگس وارد داستان میشود و آن همه آرامش و لطافت و امید جای خود را به جنگ، جاسوسی و سیاهی میدهد.
جوان پرشور دیروز، مردی زخمی زمخت و بی احساس جلوه میکند، زیرک است، خوب دروغ میگوید، صدها چهره دارد و چیزی جز رسیدن به اهدافش که هر چه میخواهد باشد برایش اهمیتی ندارد، حتی جانش. مزه سخت و کثیف روزگار را چشیده و شرمی ندارد تا آن را به مخاطبش نشان دهد. نویسنده اکنون ثابت میکند که پاکی و زلالی جوانی در آب غرق شده و جوان دیروز مرده است.
“پسرک مزه سخت و کثیف روزگار را چشیده و شرمی ندارد تا آن را به مخاطبش نشان دهد.”
تراژدی زندگی
اما باید ظرافت بیان شخصیت نویسنده را ستود زیرا علاوه بر اینها، اتل لیلان وینیچ بُعدی از مرد را نشانمان میدهد که پسری بی پناه و بی کس را در آغوش میگیرد و از او حمایت میکند، با ترک شدن توسط معشوقهاش که در تمام داستان به او بی توجه بوده و او را از خود میرانده، در خود فرو میرود، مردی که روح دلقک سیرک را میفهمد و آن را در خور ستایش میداند، مردی چنان عظیم که نگهبانان سلولش به او عشق میورزند و تک تیراندازها از شلیک به او خودداری میکنند و ضعفشان هنگامی که در قدرتند و اسلحه به دست دارند، در برابر خرمگس بی دفاع، مریض و ضعیف هویداست. فردی که بعد از رفتن کشیش مونتالی از سلولش به در میکوبد و با اشک او را میخواند.
خرمگس تمام سلسله مراتب و مسیحیت را در برابر کشیش به سخره میگیرد، خدا را در سلولش پایین میکشد و شورشی ضد مسیحیت را در مخاطب تحریک میکند به گونهای که در تقابل کامل با پسرک مذهبی ابتدای داستان است.
همزاد پنداری با پسرک
این هنر اتل لیلان وینیچ ، نویسنده کتاب است که ما را با سفرهای خرمگس همراه میکند، در غمهای او شریک میکند، در چشمانش تلألو عشق را نشانمان میدهد و زخمهای ترمیم یافته سالیان پیشش را برایمان باز میکند. نویسنده دست از کار نمیشوید و درآخر خشم و انتقام را قلم میزند، خشمی نه از دشمنان بلکه از تمام جوامع مسیحیت. مونتالی به عنوان مقامدار در کلیسا، نه تنها مسیحیت را به چالش میکشد بلکه تمام پیروان آن را مورد خشم و نفرت خود قرار میدهد و پسرش را مسیح مییابد که مردم با خون و مرگش به زندگی ادامه دادهاند. اندیشهای ضد مسیحی، که دین را سبب مرگ افرادی مانند خرمگس میداند و مسیحیت را صرفاً بازیچهای برای جولان دادن قدرتهای سیاسی و اجتماعی ترسیم میکند.
پایان داستان
در پایان داستان ما مسیحی داریم که در دستانش به جای میخ، سیمهای مفتول زندانبان فرو رفته و روی تخت سلولش به صلیب کشیده شده، مسیحی که بار گناهان مردم جامعه را به دوش کشید و مرد. ما عشقی را داریم که نامهای از زندان به دستش رسید و پس از سالها بار دیگر، عشق را از دست داد.
فضایی رئال که افراد با یک حرف یا حدس مسیرشان را عوض نمیکنند، مکالمات واقعی است و سیر داستان مخاطب را به دوران سخت ایتالیا میبرد.
برای خواندن معرفی کتاب ها و رمانهایی که حتما باید بخوانید، اینجا را کلیک کنید.
برای خواندن یادداشت های دیگر مانیا جلالی مقدم به اینجا بروید.
لطفاً به این یادداشت امتیاز بدهید.