شیرینی نخودچی محصول مشترک من و مامان

70

شیرینی نخودچی ، آسون اما خوشمزه

صبح یه روز آفتابی تو اسفند ماهه، ساعت ده صبحه و با شوق و ذوق از خواب بیدار شدم. مسلماً تو این تعطیلات چیزی که می‌تونه یه آدم شکمو رو راضی کنه، درست کردن شیرینی مورد علاقشه، شیرینی نخودچی پس باید بلند شم و شروع کنم به آشپزی کردن. فکرشو نمی‌کردم که بتونم این شیرینی خوشمزه رو درست کنم چون حدس می‌زدم بر خلاف خوردنش، درست کردنش خیلی سخت و طاقت فرسا باشه. اما اصلاً اینجوری نیست. مواد زیادیم نمی‌خواد. پس شروع می‌کنیم به درست کردن شیرینی نخودچی با من همراه باشید.

سکوتی به نفع شیرینی نخودچی

تنها چیزی که سخت و طاقت فرساست، حرفای مامانمه که دائم می‌گه باید به حرفام تمام و کمال گوش بدی و تا میام یه چیزی بگم با صدای بلندتر در حالی که انگشت اشارشو می‌گیره سمتم با تحکم ادامه می‌ده اگه بخوای یاد بگیری چجور شیرینی نخودچی درست کنی و آشپزی کنی باید هرچی می‌گم گوش بدی. منم تا جایی که می‌تونم زیپو می‌کشم تا به شیرینی خوشگل و گوگولیم برسم. مامان: «چقدر می‌خوای درست کنی؟» من: «برای خودمون دیگه.» مامان: «اینجا رو کثیف نمی‌کنیا. هرچی برداشتی می‌ذاری سر جاش.» من پیش خودم فکر می‌کنم آیا این همه دیسیپلینو باید بریزم تو خمیرها؟ یه نفس عمیق می‌کشم و دست به کار می‌شم که مامان صداش می‌پیچه دم گوشم: «دستاتو که شستی؟»

شیرینی نخودچی و وزنه‌برداری

نیم لیوان آرد نخودچی خوشبو و خوش رنگو می‌ریزم تو کاسه. بازی با آردو دوس دارم، سبکه، نرمه، لطیفه. دلم می‌خواد بو بکشمش منتها می‌دونم به جای رایحش فقط گردای سفید می‌ره تو دماغم، کسی چه می‌دونه شایدم این گردای سفید مخمو آب و تاب داد و با خرسندی تمام به کارم ادامه دادم.

نصف لیوان آرد سفید هم اضافه می‌کنم، فکر کنم از همین آردا باشه که وزنه‌بردارا می‌مالن به دستشون. یکم برمی‌دارم تو مشتم و ادای ورزشکارا رو درمیارم و برای همزادپنداری بیشتر وردنرو با ادا که مثلاً خیلی سنگینه می‌برم بالاسرم و از این موفقیت احساس غرور می‌کنم و به جای صدای تشویق، صورت خوشگل مامانو می‌بینم که با یک لیوان روغن جامد که آبش کرده تو دست راستش و پودر قند تو دست چپش داره نگاهم می‌کنه. می‌پرسه: «چیکار می‌کنی؟» من برای اینکه فرار کنم می‌گم: «یه لیوان پودر قند برای شیرینی نخودچی کمه، یه پیمونه و نیم می‌خوایم.» با سرش تأیید می‌کنه.

میخوام شیرینی نخودچی درست کنم چون آشپزی کردن برام لذت بخشه
شیرینی نخودچی

شیرینی نخودچی با طعم عشق

منم سریع روغن و پودر قندو اضافه کردم  تا جایی که حسابی به خورد هم برن و همو بغل کنن و به قول گفتنیا بشن مثل دو روح در یه بدن. آرد الک شده رو هم زدم تنگش و خمیریش کردم. من عاشق مزه‌ی این خمیرم، شیرین، نرم، خوشمزه. هر سری که خمیرو مشت و مال می‌دم یه تیکه ازشو یواشکی برمی‌دارم و بدون اینکه مامان ببینه سریع می‌خورمش. اگه دست خودم بود همشو همین الآن می‌خوردم. مامان می‌گه: «خمیرو یه ساعت بزار تو یخچال.» می‌گم: «چشم» و آخرین انگشتو به خمیر دلچسبم می‌زنم. مامان قالب‌های خوشگل فلزیو میاره.

قالب‌های قلبی، ستاره‌ای، گلبرگی. مامان می‌گه: «بعد یه ساعت، بزن تو قالب، ته سینی فر رو چرب کن و شیرینی رو بچین روش. ده دقیقه تو فر ۱۷۰درجه، باشه؟» ادامه می‌ده: «خوب گوش بده ببین چی می‌گم. نگو یادم رفت.» من اما به قالب قلبیا فکر می‌کنم که بیشتر از همه چشممو گرفته.‌ فکر می‌کنم «اگه همه‌ی خمیر شیرینی نخودچی رو تو قالب قلبی بزنم، مامان چیکار می‌کنه؟» می‌گم: «چشم» و عین یه بچه کوچولو چشم به راه ساعت می‌مونم تا زمان موعودم فرا برسه.

اگه از  آشپزی خسته شدید، یه سری به صفحه آشپزی ما بزنید.

گرمی تابستون و شیرینی بهار هوش از سر آدم می‌بره

بوی غلیظ سوختگی ته شیرینی نخودچی تو خونه می‌پیچه. مامان بلند می‌گه: «سوزوندیییییش. خاموشش کن.» میگم: «مامان خاموشه اما تهش سیاه شده یکم.» جوابمو نمیده. دستکش‌های کارو به دست می‌کنم. بوی گرم شیرینی‌های خوشگل قلبی هوش از سرم برده و دستام می‌لرزه. می‌ذارمشون رو اوپن و مامان سر می‌رسه. مامان: «همشو قلبی زدی چرا؟» با یه لبخند مظلوم نگاهش می‌کنم و دندونامو نشونش می‌دم. میگه: «از دست تو و لبخند می‌زنه.»

ای خدا یعنی کی می‌تونم بخورمشون آخه. مامان می‌گه: «باید خنک بشه» و از آشپزخونه می‌ره بیرون. دماغمو به قلبای خوشگلم نزدیک می‌کنم و بو می‌کشم. بزاقی که تو دهنم جمع می‌شه رو به زور قورتش می‌دم. بوی گرم و شیرین شیرینی، انگار می‌خوای تابستونو گاز بگیری اونم تو بهار. یکیشونو برمی‌دارم و ناگهان تمام شیرینی نخودچی خرد می‌شه. هنوز نخورده از بین می‌ره. باورم نمی‌شه. داد می‌زنم: «مامان این خراب شد.» مامان با عجله میاد و تهدید می‌کنه که دیگه به اینا دست نزنیا وگرنه خودت می‌دونی. شیرینی نخودچی نرمه، خیلی زیاد نرم و پودریه.

یه چیزی می‌گم، یه چیزی می‌خونی

خب فهمیدم تا نجنبمو نندازمش تو دهنم، از دست می‌ره و میوفته. فکر کنم فهمیدم وقتی می‌گن غذا از دهن میوفته یعنی چی، یعنی با عجله بخورش. یکم صبر می‌کنم و یکیشونو آروم برمی‌دارم، نزدیک دهنم که میاد سریع می‌ندازمش تو دهنم و چشام ناخوداگاه بسته می‌شه. هوووووووم یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌خونی. نرم، دلچسب، با مزه زُخم آرد، لطیف اونقدر که تا می‌ذاری تو دهنت خودش وا می‌ره مثل آب شدن لطیف بستنی وقتی رو بخاریه. تا آخرین طعمشو تو گلوم می‌کنم و چشامو باز می‌کنم و با چهره‌ی هاج و واج مامان مواجه می‌شم. می‌گه: «بهشون دست زدی؟ مگه نگفتم دست نزن؟»

شیرینی نخودچی خوشمزه وسط لوله گوارشم گیر می‌کنه و به دیوارش می‌چسبه. سرفه می‌کنم و تا مامان خم می‌شه خاموشی فرو کش کنه، دو تا دیگه‌رو می‌ندازم تو دهنم و یکی دیگرو برمی‌دارم و متأسفانه تو هوا رو سر مامان پودر می‌شه. دیگه نفهمیدم چی شد فقط دمپایی مامان بود که داشت تعقیبم می‌کرد. می‌دوم تو اتاقمو یه لیوان آب پر می‌کنم تا دیواره لوله گوارشمو آروم کنم. بعد از یه آشپزی پر فراز و نشیب احساس غرور واهی بهم دست می‌ده. لیوانو می‌برم بالا و می‌گم: «به سلامتی تمامی نخودچی‌های خوشمزه سفره عید و آب رو گواراتر از همیشه سر می‌کشم.»

میخوام شیرینی نخودچی درست کنم چون آشپزی کردن برام لذت بخشه
جمع شدن دور هم و لذت بردن از شیرینی نخودچی

برای خواندن یادداشت‌های دیگر از مانیا جلالی‌مقدم اینجا کلیک کنید.

پرونده بزرگ آشپزی ما رو از دست ندید!!!

 

لطفاً به این یادداشت امتیاز بدید!

 

به این مطلب امتیاز دهید

شیرینی نخودچی محصول مشترک من و مامان
5 (100%) 1 vote