سفر در زمان حسی لذت بخش
شما هم حتماً پیش خودتون در طول روز بارها خیال پردازی میکنید و خودتون رو در جاهای مختلف تصور میکنید. درسته؟ “سفر در زمان” همیشه برامون یک اتفاق غیرممکن، توی فیلمهای تخیلی بوده. ولی واقعیت اینه که همه ما در طول روز هزاران بار تجربش میکنیم، اونم به لطف همین حواس پنجگانه ای که داریم، فقط کافیه یکم بیشتر بهشون دقت کنیم و خودمون رو بهشون بسپاریم. پس توی این یادداشت با من همراه باشید تا برای لحظهای هم که شده با همدیگه خیال پردازی کنیم.
یادداشت سهگانهای برای اینکه احساس سرزندگی داشته باشیم رو از دست ندهید!!

ماشین شورلت ایمپالا با یه موزیک راک گوش خراش

تصور کنین که صبح یک روز کاملاً معمولی، خوشگل و قشنگ و تر و تمیز، آماده میشین که از خونه برین به سمت محل کارتون. از در آپارتمان میاین بیرون و خیلی شاد و خندون و سرشار از انرژی دکمه آسانسور رو فشار میدین و در حالی که منتظر اومدن آسانسور هستین مثل همیشه وجود موبایل و کلید و چیزای ضروری رو توی جیبهاتون چک میکنین.
بعد یهو در آسانسور باز میشه و وقتی واردش میشین چشماتونو میبندین و یک نفس عمیق میکشین و در یک صدم ثانیه میرین به ١۵ سال پیش. توی یک ماشین مدل قدیمی (شورلت ایمپالا ۱۹۶۴) کنار یک پسر خیلی جوون که به نظرتون الان اصلاً جذابیتی نداره و رفتارای ناجور بچگانه داره نشستین و دارین یک آهنگ راک گوشخراش گوش میدین و دستتون روی دستشه و احساس میکنین هیچکس تو دنیا اندازه شما عاشق نیست و اینکه چرا شما با اینهمه احساس عشق تو دنیا شناخته شده و معروف نیستین؟ مگه کسی هست که اینقدر عاشق باشه آخه؟
بعد یهو متوجه ظاهر خودتون میشین، همون موقع آسانسور یک دینگ میکنه و شما دوباره پرت میشین به جایی که بودین یعنی تو آسانسور و وقتی خودتونو تو آینه آسانسور میبینین هزار مرتبه شکر میکنین که مُدها عوض شدن و شما هم دیگه یاد گرفتین چطوری خودتونو درست کنین و دیگه تیپ و ظاهر و قیافتون مثل چند صدم ثانیه قبل که توش بودین نیست.
دیدار با عشق اول

این سفر زمان به خاطر بوی عطری که تو آسانسور به دماغتون خورده اتفاق افتاده و شمارو برده تو ماشین دوست پسر دوران نوجوونی و احتمالاً همون عشق اولتون. بعد به خودتون توی آینه یک لبخند میزنین و از آسانسور میرین بیرون.
در حالی که لبخند هنوز رو لبتون جا مونده با خودتون فکر میکنین وقتی رسیدین محل کار، تو صفحههای اجتماعی اسم دوست پسرتونو سرچ کنین و ببینین الان در چه حاله.
میرین و سوار ماشینی میشین که دم در منتظرتونه. سلام میکنین و خیلی خانوم و قشنگ میشینین تو صندلی عقب ماشین. وقتی راننده جواب سلامو میده و ماشینو روشن میکنه یکهو آهنگ “وقتی میای قشنگترین پیرهنتو” ی ابی از دستگاه ضبط ماشینش شروع به پخش شدن میشه. همون لحظه بازم یه سفر زمان صورت میگیره و توی ذهنتون شروع میکنید به خیال پردازی کردن.
خوانندگی من وسط اتاق

توی اتاق دوران نوجوونی، همون اتاقی که دیواراش از زمین تا سقف پر از پوسترهای ریکی مارتین و boyzone و back street boys هست که همرو با بدبختی از دستفروشای تجریش خریدین و یکی یکی زدین به دیوار، با دوست جون جونیتون که ٢۴ ساعت شبانه روزو یا باهم بودین یا پای تلفن باهم حرف میزدین و به هم قول داده بودین هیچوقت از هم دور نشین و الان شاید ٧ ماهه که کلاً از هم خبر ندارین و ارتباطتون فقط در حد فرستادن جوکهای بیتربیتی تو واتسآپه، وسط اتاق یک دونه بوروس مو یا شیشه عطر دستتون گرفتین و ازشون به عنوان میکروفن استفاده میکنین و بلند بلند دارین با آهنگ ابی میخونین و اینقدر خوشین که دنیا به هیچ جاتون نیست.
با یک ترمز محکم آقای راننده و عذرخواهیش بابت ترمزش، دوباره به خودتون میایین و در حالی که یک لبخند احمقانه بزرگ رو صورتتونه یادتون می افته کجایین و سریع خودتونو جمع و جور میکنین و احتمالاً همون لحظه به خودتون قول میدین امروز یک زنگ به رفیق قدیمی بزنین.
تا اینکه میرسین به محل کارتون.
سفر در زمان مسألهای که همیشه برام جذابه
وقتی میرسین محل کار و میرین سر جاتون میشینین یکی از همکارا که همسن خودتونه و باهم صمیمی هستین با ذوق میاد پیشتون و ازتون میخواد که چشماتونو ببیندین و دهنتونو باز کنین. شما هم همین کارو میکنین و اون یه چیزی میزاره توی دهنتون. یکهو چیزی که تو دهنتونه شروع میکنه به ترکیدن و مثل جرقه سرو صدا میکنه و همون لحظه شما باز شروع میکنید به خیال پردازی کردن و یه سفر در زمان میکنین و میرین به دوران دبستان یا شاید راهنمایی که با پول توجیبیتون از بقالی دم مدرسه پاکتهای کوچیکی میخریدین که توش یه پودر بود و وقتی میریختین تو دهنتون همینجوری میشد.
کلی ذوق میکنین و با دوست همکارتون که البته هرگز در اون دوران باهم جرقه نخوردین، در مورد خاطرات گذشته حرف میزنین.
و این داستان “سفر در زمان” باز هم ادامه داره و ادامه داره… .
یادداشتهای زندگی رو اینجا دنبال کنید.
یادداشتهای دیگر از سیما علوی رو اینجا ببینید.
لطفاً به این یادداشت امتیاز دهید.
