خالد حسینی نویسندهی افغان
نمی دونم چقدر با خالدحسینی آشنایی دارین. اصلاً میدونین کیه و کجاییه و چیکاره هست یا نه. برای کسانی که ایشون رو نمیشناسن باید بگم که آقای خالد حسینی یک نویسندهی افغان هستن. شاید برای ما که تمام دوران جوونیمون این کلمه یعنی “افغانی” معانیه دیگهای رو به ذهنمون میاورد، اینکه یک آقای افغانی، یک شخصیت فرهنگی و یک نویسندهی برجسته و مشهور باشه عجیب و دور از ذهن به نظر برسه، اما واقعاً اینطوره. خالد حسینی سه تا رمان داره که یکی از دیگری عالیتر و قویتر هست و کتاب هزار خورشید تابان از اون داستانهاییه که امکان نداره بتونی نصفه ولش کنی. البته شاید برای ما ایرانیها این حالت بیشتر باشه.

آثار خالد حسینی

از بین کتابهای خالد حسینی، “رمان بادبادک باز” از همه مشهورتر هست و خیلی از مردم ایشون رو با این کتاب میشناسن. اما اگر از من بپرسین که اول کدوم کتابشو بخونم، من قطعاً “کتاب هزار خورشید تابان” رو پیشنهاد میکنم. به نظر من وجود یک داستان عشقیه قوی در “کتاب هزار خورشید تابان”، جزئی از داستان هست که به شدت بر جذابیتش اضافه میکنه و داستانی که بر پایهی یک موضوع عشقی نباشه یکم خسته کننده میشه.
و جالبه که بدونید “کتاب هزار خورشید تابان” دست کم سه هفته در صدر فروش ادبیات داستانی آمریکای شمالی قرار داشته.
حالا اگر موضوع داستان رو بزاریم کنار، به نظر من ما ایرانیها باید حداقل یکی از کتابهای خالد حسینی رو بخونیم. اصلاً از اون دست آدمها نیستم که بخوام در جواب مشکلات ایران بگم برو خدا رو شکر کن تو فلان جا به دنیا نیومدی، اما خوندن کتابهای یک نویسندهی خوب فارسی زبان افغانی خیلی میتونه برای ما ایرانیها مفید و آگاه کننده باشه.
وقتی کتابهای خالد حسینی رو میخونیم، متوجه میشیم که افغانستان با اون چیزی که ما ازش دیدیم و شنیدیم خیلی متفاوته. حداقل برای من که اینجوری بود. ما که در کشورمون تعداد زیادی مهاجر افغانی داریم، میتونیم با خوندن این کتابها یکم آگاهیمون رو نسبت به گذشته اونها بالا ببریم و دیگه از عنوان ملیتشون برای توهین به هم استفاده نکنیم. چون اگر تاریخ یکم متفاوت بود، امکان داشت ما جای اونها باشیم و اونها جای ما.
فرهنگ مردم افغانستان
نه اینکه مردم افغان خیلی فرهنگ غنی و چشمگیری داشتن، نه. بلکه یک کشور کاملاً سنتی بودن و افکار و اعتقادات بستهای داشتن و اینطور نبوده که کشوری آزاد و مدرن داشته باشن. ولی مگه ایران هم اینطور نبوده؟ وقتی کتابها رو میخونین به نظر میاد که افغانستان قدیم یعنی قبل از اتفاقاتی که تو کشورشون افتاده، شبیه ایران زمان قاجار بودن. محدودیتها و تفکرات و اعتقادات سنتی مشابه ایرانیها.
سبک زندگی مردم افغان در گذشته

اعیان و اشرافی داشتن که تو خونههای دو طبقه با ایوانهای بزرگ ستوندار و حیاطهای بزرگ و با صفا پر از درختهای میوه زندگی میکردن. روستاییاشون هم مثل روستاهای خودمون در خونههای کاه گلی گندمشون رو میکاشتن و آردشون رو آسیاب میکردن و گاو و گوسفند خودشون رو پرورش میدادن و زندگی میکردن. درس میخوندن و با سواد میشدن، عاشق پسر همسایه میشدن و زیر چشمی به هم نگاه میکردن. خواستگاری میرفتن و عروسی میکردن. حنابندون و جهاز برون و خلاصه بسیاری از مراسماتشون بسیار شبیه به ما ایرانیها بوده. اینقدر شبیه که حتی به زبون ما صحبت میکنن و بعضی از اقوامشون از نظر ظاهری با ایرانیها قابل تشخیص نیستن.
بعد ناگهان تو همون کشور اتفاقاتی میافته که کل این زندگیها نابود میشه. تمام خونهها از بین میرن و تمام خانوادهها نصفه نیمه میشن. بچهها بیخانواده میشن و یک سری آدمها با زور همه چیشونو ازشون میگیرن و یک مملکت رو آوارهی دنیا میکنن. از پاکستان و ایران تا اروپا و آمریکا. هر کدوم با توجه به موقعیت و میزان پولی که داشتن به یک جایی رفتن و آوارهی دنیا شدن. همه جا به عنوان مهاجر افغان شناخته میشن و هیچ کس شاید حتی نسلهای بعدیه خودشون نمیدونه کی بودن و کجا بودن.
خالد حسینی پلی بین ما ایرانیها با افغانها
اما وقتی این کتابها توسط خالد حسینی نوشته شدن، داستانهایی از بطن زندگی مردم اون سرزمین، من به عنوان یک ایرانی دو تا چیز رو خوب فهمیدم، یکی این که همیشه بدونم و یادم باشه که دارم تو خاورمیانه و در همسایگی اون کشور زندگی میکنم و خیلی راحت میتونه همون بلاها سر ما بیاد و دوم اینکه نگاهم نسبت به تمام مهاجرین افغان که در کشورم هستن کاملاً تغییر کرد.
مهاجرت شاید از دور به نظر جذاب و خوب بیاد، اما مطمئناً برای خود مهاجرین اصلاً کار جالب و دوست داشتنی نیست، حداقل برای نسل اولی که مهاجرت میکنن. باید تصمیم بگیرن و از ریشه خودشون رو بکنن و برن یک جای دیگهی دنیا از نو شروع کنن.
فکر میکنم اصل کلمهی مهاجرت رو برای پرندهها استفاده میکردن، که در فصلهای مختلف، از این سر دنیا میرن اون سر دنیا که از آب و هوای بهتری برخوردار شن و حتماً غذای بهتری گیرشون بیاد. حالا در این زمانه و تاریخ، انسانها هم مجبور هستن مثل پرندهها مهاجرت کنن تا جای مناسبی برای زندگی داشته باشن و حتی بتونن غذای بهتری برای خوردن محیا کنن.
اگر شما هم به رمان و کتاب علاقهمندید میتوانید بیشتر بخوانید.
یادداشتهای دیگر از سیما علوی رو اینجا دنبال کنید.
