چطور قنادی رو شروع کردم!

141

تصمیم گرفتم.

یک بعدازظهر

چند ماهی بود کارم رو که اداره قسمت مالی یه شرکت حقوقی بود از دست داده بودم.

یه روز عصر که از پیاده‌روی برمی‌گشتم تصمیم گرفتم از یه محله ی قدیمی برگردم و نگاه خونه‌های کاه گلی کنم. بعضی ازخونه‌ها انقدر بی‌تغییر مونده بودن که دلم می‌خواست برم درِ خونه رو بزنم و به صاحبخونه بگم‌: مرسی که خرابش نکردی و از این آپارتمانهای بی‌ریخت بسازی.

نگاه می‌کردم و راه می‌رفتم و تلاش می‌کردم از لای در یا پنجره‌ای که کمی بازه قصه ی آدم‌های اون خونه رو حدس بزنم. کم‌کم به یه خیابون فرعی رسیدم. انتهای خیابون مغازه ی لوازم قنادی جدیدی باز شده بود. یادم افتاد هِل نداریم. رفتم داخل مغازه و یهو منی که هنوز مسخ خونه‌های کاه گلی بودم پرت شدم توی کلی بو و رنگ و قالب و اسانس…

همین‌جور قفسه‌ها رو نگاه می‌کردم. دوتا قالب کوچیک کیک با یه وردنه که اصلاً اون لحظه نمیدونم برای چی برش داشتم با کمی هل و چندتا اسانس خریدم و از مغازه اومدم بیرون. تصمیمو توی راه گرفتم. شب به نرگس پی ام دادم میای بریم کلاس قنادی؟.

کسی پول برای این چیزا نمیده!

یه ساعت بعد من توی اینترنت دنبال کلاس قنادی توی همدان می‌گشتم. چون شهر خودمون نداشت. با همه ی مخالفت‌های اطرافیان که اینجا شهر کوچیکیه و کسی بابت کیک خونگی پول بیشتر نمیده و فقط چند نفر هستن که این کار رو انجام میدن شروع کردیم.

ما تصمیم خودمون رو گرفته بودیم. یک ماه، هفته‌ای یک روز کلاس قنادی می‌رفتیم. اولین کلاسی بود که بعد از تموم شدن کلاس بجای خستگی انرژی بیشتری داشتم.

هر آموزشی که می‌دیدیم توی خونه درستش می‌کردیم و خودم بیشتر از بقیه کیفور می‌شدم از نتیجه کارهامون.

شروع کردیم.

باید یواش یواش یه فکری برای وسایل و جا برای کیک پزی می‌کردیم. دوست عزیزی که جسارت الانم رو مدیون حضور و تشویق اون هستم پیشنهاد داد که پارکینگ خونه رو برای اینکار آماده کنم تا هزینه ی اجاره و  مشکلاتی از این قبیل رو نداشته باشیم. اوایل اسفند بود. هوا هنوز سرد بود که من و نرگس همه ی وسایل پارکینگ رو ریختیم توی حیاط و شروع به تمیز کردن و شستن اونجا کردیم.

آروم آروم

توی تهیه فکر وسایل هم بودیم‌. به فر کوچیک خریدیم. چند تا میز و کمد و وسایلی که میشد از خونه آورد، آوردیم. بقیه وسایل رو هم آروم آروم خریدیم.

اولین کیک رو برای تولد روناک درست کردیم. (روناک قدیمترین دوستمه که دوران راهنمایی و دبیرستان همکلاسی بودیم دوستی که یه جواریی جعبه سیاه زندگی همدیگه هستیم.) و کلی ذوقشو کردیم. بعدش چون نزدیک عید بود دوستها و فامیل برای عید سفارش شیرینی دادن و ۱۵ روز هر روز صبح زود من و نرگس توی پارکینگ که حالا شده بود کارگاه قنادی تا شب مشغول درست کردن شیرینی بودیم.

نتیجه همیشه خوب نبود. زحمت کشیدیم.

اینم بگم که همیشه نتیجه خوب نبود. بعضی وقتها شیرینی‌ها می‌سوخت. مخصوصاً نون‌برنجی تا یکم ازش غافل می‌شدیم تهش قهوه‌ای می‌شد. همونقدر که وقتی نتیجه ی کار خوب می‌شد حض میکردیم؛ وقتی هم که شیرینی‌ها می‌سوخت انرژیمون گرفته می‌شد و تا چند دقیقه سکوت می‌کردیم.

اما هیچوقت حال اون روزهامونو فراموش نمی‌کنم. روزایی که از خستگی جون نداشتیم اما صدای قهقهه زدنامون کارگاه رو زنده می‌کرد. چون تجربه نداشتیم مواد اولیه رو خیلی گرون می‌خریدیم و اونهمه زحمت برامون سود خوبی نداشت. فقط تجربه ی خوبی بود و خاطره‌ای شیرین.

خیلی زود جدی شد.

بعد از عید یه پیج اینستاگرام درست کردیم که الان از طریق پیج سفارش میگیریم. پیج چلیپا. چلیپا به معنی صلیب شکسته و نماد خورشید ایرانی هست. اردیبهشت پارسال یه خانم دکتر تماس گرفت و سفارش ۳۰ کیلو کیک و یه ماکت بزرگ سه طبقه برای سر سفره و عکساشون داد.

سفارشی که اصلاً انتظارشو نداشتم؛ اما خوب یادمه موقع حرف زدن باهاش با یه اطمینان خاصی گفتم خیالتون راحت، به ما اعتماد کنید. این کار ۳ روز طول کشید. اما واقعاً نتیجه برامون لذت بخش بود. ماکت زیبایی شده بود. بعد از اون سفارش بود که مامانم با همه ی مخالفتهاش شد یکی از مشوقین چلیپا و الان یکی از طرفدارای متعصب ماست که هر جا کیک می‌خوره میگه: نه، کیکهای چلیپا یه چیز دیگس.

پلی به رویاهام

کیک‌پزی برای من پلی شد برای رفتن به دنبال رویاهام. رویای کافه ی سیار داشتن. علاوه بر اینکه استقلال مالی باعث شده روی پای خودم وایسم منو به یه خودباوری رسونده و یه جورایی والد درونم خاموش شده و کمتر خودمو سرزنش میکنم.

یک سال بعد

الان یک ساله که کیک‌های تولد و شیرینی‌های عالی درست می‌کنیم و من تا روزی که زنده هستم قدردادن دوستی هستم که خودباوری رو در من زنده کرد.

شما هم میتونید به پیجمون سر بزنید. کافیه روی اسم چلیپا توی متن کلیک کنید.

به این مطلب امتیاز دهید

امتیازدهی