ترشی بادمجون کبابی با بوی نسیم و عطر شکوفهها
با « بادمجون » چی درست کنیم؟
رو تراس نشسته بودم و داشتم فایل صوتی کتاب شنل از گوگول رو گوش میدادم، غرق گوش دادن به فایل بودم که بابا با یه کیسه بادمجون از راه رسید. مامان به محض دیدن کیسه بادمجون اخمی کرد و گفت: «اینهمه بادمجون برای چی خریدی؟» میدونستم باید زود مداخله کنم. گفتم: «مامان من یه فکری میکنم.»
قرار بود صبح بریم باغ، مامان برای ناهار فامیل رو دعوت کرده بود. فکر کردم بهتره ترشی بادمجون کبابی درست کنم چون چند ساعت بعد از درست کردن میشه ازش خورد.

ترشی بادمجون کبابی
به بابا گفتم روی منقل زغال رو آماده کنه. به نظرم کبابیِ هر چیزی رو زغال طعم بهتری داره، در این فاصله منم بادمجونها رو شستم. وقتی زغالها خوب داغ شدن، بادمجونها رو روی منقل چیدم. بابا کنار منقل نشسته بود و با لبخند زغالها رو باد میزد. هر کدوم از بادمجونها که کباب میشد، داخل کیسه نایلونی میذاشتم تا بعد پوستش راحتتر کنده شه. از مامان خواستم چند تا فلفل تند برام بیاره. بوی بادمجون کبابی و گرمای زغال و خنکای عصر اردیبهشت حسابی حالمو خوب کرد. بعد از تموم شدن بادمجونها، فلفلها رو هم کباب کردم. پوست بادمجونها را با دقت جدا کردم دیگه باید میرفتم آشپزخونه.
من دوست دارم بادمجونها رو ریشریش کنم، بخاطر همین نصفی از بادمجونها رو ریشریش کردم و نصف دیگهی اون رو با گوشتکوب برقی حسابی له کردم. در هر دو ظرف کمی نمک ریختم و فلفلهای خرد شده رو با بادمجونها حسابی قاطی کردم. مامان نعنا خشک و ترخون خشک گذاشت رو میز و گفت سبزی یادت نره. از هر کدوم یه مشت برداشتم و به ترشی اضافه کردم. عطر سبزی خشک و بادمجون کبابی حسابی اشتها برانگیز بود و در آخر کار سرکه رو روی مواد ترشی ریختم و در ظرفها رو بستم.
سفری خیالی با ترشی بادمجون
صبح زود به سمت باغ راه افتادیم. مامان میخواست برای نهار آبگوشت درست کنه. باغ توی این فصل خیلی زیباست، درختها پر از شکوفه. وقتی رسیدیم سپیدی شکوفهها و عطری که تو فضا بود من رو لامکان کرد. برای چند دقیقه چشمامو بستم و ریههامو پر از هوای مطبوع کردم.
موقع خوردن ناهار، همه از طعم ترشی تعریف کردند. واقعاً با آبگوشت دلچسب بود. بوی آبگوشت و ترشی وقتی با بوی نسیمی که پُر بود از عطر شکوفه قاطی میشد، منو با خودش به خیالی گمشده میبرد که رد باریکی از اون توی ذهنم چشمک میزد. بوها مثل ابرها که بارون زیادی رو تو خودشون جاساز کردند، فضای بیکرانی دارند که خاطرههای زیادی رو همراه خودشون دارند. بابا با نگاه تحسینآمیزی چشمک ریزی زد و گفت: «واقعاً دست مریزاد عالی شده.»
برای خوندن یادداشتهای دیگه در مورد آشپزی ، اینجا رو بخونید.
بریا خواندن یادداشت های دیگر زری صیدمحمدی به اینجا برید.