لحظه‌ای بود که توی ویتنام بترسی؟

42

پلاک دو

 

لحظه‌ای بود که توی ویتنام بترسی؟

این سوالی بود که جنی از فارست پرسید. فارست گامپ.

بعد از دیدن تمام ماجراها و صحنه‌های این فیلم که شبیه به یک خواب یا شاید هم آرزوهامونه، آرزوهایی که ما خودمون رو داخلش توی هر اتفاق کوچیک و بزرگ زندگیمون، قهرمان یا یه جورایی موفق‌ترین می‌بینیم، شروع میکنیم به مرور کردن خودمون. وقتی اولین بار یه ساز دستمون می‌گیریم، توی ذهنمون تا اسطوره شدن توی موسیقی پیش میریم. حتی برای چند لحظه. یا مثلاً اولین باری که یه ورزشی رو شروع می‌کنیم. این تخیل‌های ذهنی، دنیا رو حتی برای یک زمان خیلی کوتاه شیرین و قابل تحمل می‌کنه.

بزرگ‌تر می‌شیم!

هرچند که هرچی بیشتر بزرگ می‌شیم، این لحظه‌های رویایی توی ذهنمون کوتاه و کوتاه‌تر میشن. انگار که از خودمون دیگه خجالت می‌کشیم که حتی تخیل کنیم. که حتی آرزو کنیم. که حتی خواب‌های شیرین و بچه‌گونه ببینیم. شاید هم حق داریم که خجالت زده شیم. شاید دقیقاً همون لحظه که می‌خوایم شروع کنیم به خیالبافی، یه صدای زنگی یا یه چیزی شبیه اون، توی سرمون می‌پیچه و بهمون یادآوری می‌کنه که از بچگی تا حالا چند بار از این خیالبافی‌ها کردیم و چندبار محکوم به شکست و فراموشی شدیم.

 لحظه‌هایی بوده که توی ویتنام‌های زندگیمون واقعا ترسیده باشیم؟

مدام دارم از خودم این سؤال رو میپرسم. قطعاً بوده. بیشتر به خودم میام و میبینم لحظه‌هایی که ترسیدم خیلی بیشتر از لحظه هایی بوده که رویاپردازی کردم و برای حتی چند دقیقه قبل از خواب از یک رویا لذت بردم. نمی‌دونم زندگی شبیه به اون جعبه ی شکلاتی هست که مامان فارست گامپ بهش گفته بود یا نه.

ولی می‌دونم که نمی‌دونم فردا چی گیرم میاد از این جعبه ی شکلات. ترس یا رویا؟. شاید باید بعضی وقت ها مثل فارست شروع کنیم بدون دلیل فرار کنیم. راه بریم. بدوییم. شاید برای رسیدن به یکی دیگه از اون خیالبافی‌های بچه‌گونمون باید از همه ی ترس‌های پشت سرمون فرار کنیم. دوباره سوالی که جنی توی آخرین روزای زندگیش از فارست پرسید رو برای خودم تکرار می‌کنم. فارست براش از همه ی اتفاقاتی که افتاده بود حرف زد و جنی گفت کاش که منم همراهت بودم. «بودی». این چیزی بود که فارست بهش گفت.

باز پَکر میشم. میرم توی خودم. کسی بوده که توی تنهاترین لحظه‌های زندگیمون توی فکرمون، کنارمون بود باشه؟ باهامون خندیده باشه، گریه کرده باشه، ترسیده باشه و ….؟

خیال فارست گامپیفارست گامپ

شاید بعضی وقتها خیال حسرت باری توی سرمون می‌چرخه، وقتی می‌خوایم به بودن با کسی فکر کنیم. به کنار کسی آروم گرفتن فکر کنیم. شاید خیالبافی کردنِ بودن با کسی هم شبیه به همون بهترین ورزشکار یا موزیسینه که توی بچگیمون میومد سراغمون.

حالا که بهش بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم که مهم نیست آخرش چی شدیم یا نشدیم. فکر کنم برای چند لحظه هم کافیه که خودمون رو روی استیج بزرگترین کنسرت یا وسط میدون بزرگترین ورزشگاه تصور کرده باشیم.

و چقدر حتی خیال کردنش هیجان انگیزه اگه فقط چند ساعت با تمام وجودمون عاشق کسی شده باشیم و خودمون رو با عجیب و غریب‌ترین عاشق‌های توی کتاب‌ها، قصه‌ها، یا فیلم‌ها مقایسه کرده باشیم. چون اینجوری توی ترسناک‌ترین لحظه‌های ویتنام لعنتی زندگیمون هم میتونیم احساس تنهایی و تاریکی نکنیم.

من فارست گامپ نیستم اما می‌تونم برای چند لحظه بی اختیار اشک بریزم و به تمام رویاهایی که یک روزی داشتم و حالا حتی نمی‌دونم چی بودن، فکر کنم. شاید این بار یاد گرفتم که با شیرین‌ترین خیالبافیِ ذهنم تا ابد قدم بزنم و از دنیاش بیرون نیام. حتی بعد از مرگش.

معرفی فیلم دیگری رو میتونید در پلاک یک بخونید.

به این مطلب امتیاز دهید

لحظه‌ای بود که توی ویتنام بترسی؟
5 (100%) 4 votes