ارباب حلقه ها در سومین امتحان استاتیک

108

پلاک یک.

خب. نمیدونم فیلم ارباب حلقه ها رو دیدید یا نه. اما من دیدم. و تقریبا بعد از اون سالی که لپتاپ خریدم سالی یکبار، سه شب پشت سر هم رو اختصاص میدم بهش(البته اگه بی جنبه نشم و همش رو پشت هم نبینم).

بگذریم چون نه شما خیلی وقت دارید و نه من خیلی کلمه. توی قسمت دوم این فیلم، تئودون، پادشاه روهان، برای دفاع از مردمش همه ی اونها رو به هلمزدیپ میبره و منتظر اورکهایی میمونه که به سرزمینش حمله کردن. ماجرای فیلم رو تا اینجایی که گفتم براتون توی ذهنتون نگه دارید چون میخوام اتفاقی که برای خودم افتاد و این بخش از فیلم رو مدام توی ذهنم ریپلی میکرد رو براتون تعریف کنم.

درس مهمی توی رشته ی عمران هست به نام استاتیک که احتمالا توی رشته های دیگه ی مهندسی هم هست. تنها درسی که مسیر زندگی من رو عوض کرد و به یک انسان درس نخون تبدیل کرد.

وقتی برای سومین ترم پیاپی قرار بود بشینم سر جلسه ی امتحان، ناخواسته این صحنه ها از ارباب حلقه ها توی ذهنم شروع کردن به پلی شدن. حالا من تئودونم و احتمالا استاد این درسمون اگه سائرون نبود، قطعا دیگه سارومان رو بود. مسئول برگزاری امتحان از جلوی کلاس برگه های سوال رو شروع کرد به پخش کردن.

توی فیلم، وقتی ارتش اورک ها به دیوارهای هلمز دیپ نزدیک میشدن، تئودون با دیدنشون زیر لب این رو گفت که «بالاخره شروع شد». از اونجایی که حالا من تئودونم و برگه ی امتحان داره به صندلی من نزدیک میشه پس چاره ای نداشتم که بی اختیار بگم «بالاخره شروع شد» و نفسم رو حبس کنم و به کله ی داغ شده ام فکر کنم.

اورک ها توی فاصله ی خاصی از دیوار صف میکشن و منتظر اتفاق یا دستوری میمونن. که یک نفر از مردم روهان که حالا روی دیوار های هلمز دیپ کمانی به دست داره به اشتباه تیری از چله ی کمانش رها میکنه و باعث شروع جنگ میشه. شاید این رها شدن تیر از کمان همونقدری احمقانه بود که حرف استاد قبل از شروع امتحان،که با آرامش خاصی میگفت سوال ها خیلی ساده گرفته شده ازتون پس نگران نباشید. اما کسی نبود که بهش بگه آخه استاد، اقا، برادر، احمق وقتی نصف کلاس پاس نمیشن یعنی ساده نیست.

حالا جنگ بین اورک ها و انسان ها شروع شده. و تئودون روی بلندی های قلعه ی مرکزی ایستاده و چشم از جنگ برنمیداره. بعد از کمی، وقتی پادشاه موفقیت انسان ها در کشتن اورک ها رو دید دوباره زیرلب چیزی زمزمه کرد. چیزی که وقتی من با دیدن اولین سوال امتحان، عین تئودون تکرارش کردم؛ «همه ی قدرتت همین بود سارومان؟».

دلم نمیخواد به ادامه ی امتحان فکر کنم. هنوز اون لبخند و اون نفس راحت،مزه اش زیر زبون هم من و هم پادشاه روهان بود که یک اورک غول پیکر یک بمب بزرگ را زیر دیوار اصلی هلمزدیپ منفجر کرد و دیوار فروریخت. درست مثل اعصاب من که با دیدن سوال دوم. هم من هم تئودون حالا داریم به شکست فکر میکنیم. بگذارید یک فلش‌بک به شب قبل از امتحان بزنم و یک فلش بک به کمی قبل تر از حرکت مردم روهان به سمت هلمزدیپ. اول فلش بک دومی رو میگم. جایی که گاندلف گفت که در پنمجمین سپیده دم چشم به راه آمدنم باشید. و فلش‌بک اول که یاد گرفتن یک روش روش قدیمی برای حل کردن سوال اصلی امتحان استاتیک بود که شب قبل یکی از بچه های ترم بالایی به من یاد داد اما فقط بعضی وقت ها کاربرد داشت.

سوال اصلی در صفحه ی دوم بود و سوال دوم در پایین صفحه ی اول. اورک ها از دیوار گذشته بودند که تئودون فریاد کشید:«عقب نشینی».

با ناامیدی تمام از فریاد تئودون رو شنیدم و برگه رو برگردوندم تا سوال اخر که سوال اصلی بود رو ببینم. نمیدونم چند ثانیه یا چند دقیقه شد اما توی یک فاصله ای از همه چیز دست کشیدم. توی ناامید ترین حالت بودم اما یکباره بیخیال همه چیز شدم. انگار که مثل تئودون دیگر مردن با بردن برام فرقی نداشت.

پادشاه همراه با آراگورن و مابقی یاران باقی مانده‌شان، تصمیم گرفتند که دل به دریا بزنند. سوار اسب هایشان شدند و حمله کردند به قلب سپاه اورک ها.

حالا با مرور کردن این صحنه به خودم میام. دست و پای بی حس و جون شده ام رو جمع میکنم و شروع میکنم به خوندن سوال آخر.

تئودون و یارانش همانطور میتازند و میکُشند و جلو میروند تا به دروازه ی اصلی هلمزدیپ میرسند. نور خورشید آرام بالا می‌آید و صدای گاندولف درون سر من می‌پیچد.

در پنجمین سپیده دم منتظر آمدنم باشید…

سوال را تا آخرش خوندم. شاید باید جیغ می کشیدم از خوشحالی. این سوال رو میتونستم با همون روشی که بعضی وقت ها فقط به کار میومد حل کنم. بالاخره یکی ازین “بعضی وقت ها” در وقت مناسبی برام اتفاق افتاد.

 

به این مطلب امتیاز دهید

ارباب حلقه ها در سومین امتحان استاتیک
4.2 (83.33%) 6 votes